این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست...

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلاییست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست.
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست.
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست.
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست...
 
 
 
خسرو فرشیدورد
 
 
تقدیم به همه ی آنانی که مثلِ عزیزِ من در غربت اند...
 

این روزها

دلش می‌خواهد آنی باشم که نیستم. سکوتم را دوست تر دارد تا آنکه بگویم دوستش دارم! برخی هم اینچنین‌اند. باران باشی ابرت می‌خواهند، ماه باشی ستاره! طلوع باشی کسوف می‌خواهندت...

و تو مرا به سکوت می‌خواهی، به آنی که نیستم! اما من...

امان از من که خودش را به ندانستن می‌زند و هنوز مات مانده که چیست آنچه تو را چنین در قلبش عزیز داشته؟ 

عزیزم می‌دانی؟ میدانی من اسباب بازیِ خوبی نیستم! می‌فهمم، دوست می‌دارم، می‌شکنم، قلب دارم، قلبم می‌تپد و وقتی به تو می‌اندیشم تندتر. اما تو...

امان از تو...

 

این روزها

صفحه یِ ۱۵۴

برایِ تو

به سکوتم می‌خوانی ای رفیق نا شفیق...

چشمان شورشی‌ات اما...

امان از آن چشمانِ شورشی ات که انقلاب زمستانی قلبم را به آتشبارِ تابستان کشاند.

حالا ارمغانِ این سکوت برایم چیزی نیست جز پاییزی کشدار؛ پاییزی که از هزار رنگش مرا سهمی جز تنهایی نیست...

برگ برگِ دفتری که برایت نوشته ام بماند برایِ تنهایی خودم،

گویی قرار نیست این نامه ها را مقصدی باشد جز تو که نیستی.

جز تو که...

 

«برای تو»

 

اسطوره یِ برجِ بابِل (۲)

پرستشگاه آبی فام و طلایی مردوک، در دشتِ فرات، بالای برج چند طبقه، از دور، می‌درخشید. در حقیقت این پرستشگاه، بنای با شکوه فخر فروشی بود که شاهان آشوری: آسرحدون، آشوربانیپال و نبوپولسر ساخته بودند و به راستی در خورِ آنکه جایگاه مَردوک باشد. قاعدهٔ برج، چهار گوش بود و هر ضلعش نود متر درازا داشتو ارتفاعش نیز به نود متر می‌رسید. طبقه ی اول سی و سه متر ارتفاع داشت و طبقهٔ دوم، ۱۸ متر و طبقاتِ چهارم و پنجم و ششم، هر یک شش متر، و پرستشگاهِ خدا مَردوک به ارتفاع پانزده متر، بر آخرین طبقه بنا شده بود و آجرهایِ آبی نمای‌بنا و بام طلایی‌اش، می‌درخشیدند و خدامَردوک، در آن بلند جای، آرمیده بر بستری زرین، غذاهایی را که به عنوانِ نذورات و قربانی به وی پیشکش می‌کردند، می‌خورد. چنین بود اتمنانکی (Etemenanki)، برترین پرستشگاه و «اقامتگاه شالودهٔ آسمان و زمین» که پرستشگاهِ فروترِ اساژیل (Esagil) که خود معبدی بالا بلند بود، در برابرش حقیر می‌نمود. در معابدی که پیرامون صحن داخلی، بنا شده بودند، خدایان دیگر که میهمان مردوک بودند، یعنی نبو (Nabou) و تاشمتوم (Tashmêtoum) و اِآ (Ea) و نوسکو (Nouskou) و آنو (Anou) و سین (Sin)، اقامت داشتند. بخت نصر بر الواح گِلی که کارنامه ی دوران سلطنتش را نقل می‌کنند از جمله نوشته است: «من بسیاری اقوام را که از سرزمینهایِ گوناگون آمده اند و به همهٔ ملتها تعلق دارند، برای ساخت بنای اتمنانکی، به کار گرفته‌ام». بنابراین هیچ شگفت نیست که اسکندر جهانگشا، نتوانست این زیگوراتِ عظیم را که آخرین بار به دست خشایارشاه ویران شد، از دل ویرانه هایش بیرون آورد، گرچه ده هزار مرد به مدت دوماه و سرانجام همه لشکریانش، بر این کار گماشته شده بودند...

 

 

ادامه دارد...

 

ارنست دیز

Ernest Diez, Les anciens mondes de l'Asie, 1957(1940).

اسطوره یِ برجِ بابِل (۱)

در آغاز، بابِل، بازارِ مکّاره یِ اریدو و اور، دو مرکزِ بزرگِ تجاریِ سومر در مصب رود فرات، بود، اما از آنها و همه یِ شهرهایِ میان رودان، پیش افتاد و چنان شهرتی یافت که نامش تا کنون زنده مانده است. در آن زمانِ دور دست، حتی انتخابِ نامِ بابل نیز نشانگر آن بود که آینده اش درخشان است زیرا باب- ایلی به معنایِ «دروازه یِ خدا» است! و بابل توانست به نیرویِ تمدنِ خویش بر دشمنانش و جهانگشایان و اقوامِ جنگجویِ کوهستانها، آشوریان و کاسیان و هوریان و هیتیان چیره شود و آنان را در راهِ مجد و عظمت و افتخارش، به همکاری وادارد. بابل همواره سرکش بود و بی‌شکیب برایِ برافکندنِ یوغِ وحشیان و بیگانگان و تاوان اینکار را نیز با خونِ خویش و ویرانی اش، پرداخت، چه شاهانِ آشوری: توکولتی-اینورتا و سارگن و سناخریب و آشوربانی‌پال و نیز خشایارشاه، شهریارِ ایران، مجازاتش کردند: هر یک از آنان، به نوبه یِ خود، برج مقدسِ خدایِ بزرگ و پشتیبانِ بابل: مردوک را که در شکست و پیروزی، شریک شهر بود، ویران ساخت؛ زیرا همچنان که شاهانِ زمین، مقام و قدرتِ شاهانِ شکست خورده را قصب می‌کردند، خدایانِ فاتح نیز حوزه هایِ نفوذِ خدایانِ مغلوب را به تصرف و تملکِ خویش در می‌آوردند و اینچنین مردوک، قدرتِ آنو شاهِ خدایان و الیل «سرورِ زاد و بوم» و، بعل، شهریار قلمرو هوا را متصرف شد:

 

نامت، همه جا، در دهانِ مردمان، فرخنده است.

مردوک، شاهِ بزرگ، امید که بتوانم بر برکتِ فرمانت که از آسمانها آمده تندرست باشم و خدائیت را بستایم،

امید که آرزویم برآورده شود. 

حقیقت را در دهانم بگذار،

و اندیشه هایِ نیک را در دلم جای ده...

مردوک، شاهِ بزرگ، به من زندگی عطا کن!

ای زندگانیِ جان و روانم، فرمان بده!

 

ارنست دیز

 

ادامه دارد...

خدا شِفا دهاد.

طرف اومده پایِ پستم کامنت گذاشته: عکسِ کاربریِ شما مورد داره، تغییرش بده!

بماند محتوایِ وبلاگشون چی بود و...

دلم می‌خواست یه جوابِ مناسبِ حالِ ایشون براشون بذارم دلم براش سوخت ترجیح دادم دعایِ خیر کنم! شما هم برایِ شفایِ همه ی بیماران خاصه امثال ایشون دعا کنید باشد که شفا یابند.

آمین

روزِ دختر؟!

گویا امروز روز ماست! البته منم شنیدم! اما ندیدم! به هر روی روزمان فرخنده باد...

 

رجوی به قلمِ نبوی...

تاثیرات مریم رجوی
یک نشریه اینترنتی نام پنجاه زن ایرانی را به عنوان زنان تاثیرگذار در تاریخ ایران نام برده، اتفاقا خیلی هم کار خوبی کرده و تقریبا بیش از شصت درصد مواردی را هم که گفته درست است و به همین دلیل از این عزیزان قدردانی می کنیم، منتهی در این لیست اسم خانم « مریم رجوی» هم ذکر شده که خیلی از مردم به دلیل بی اطلاعی و فقر اطلاعات تاریخی نسبت به این زن تاثیر گذار که تاریخ ایران را به تنهایی تکان داده، او را بخوبی نمی شناسند و نمی دانند که این زن، به تنهایی چه تاثیری روی تاریخ و جامعه گذاشته، به همین دلیل من که تاثیرات ایشان را می دانم، بخشی و فقط بخشی از این تاثیرات را برایتان می نویسم:
تاثیر اول: یکی از ویژگیهای زنان تاثیرگذار این است که نظرات خاصی دارند، یا اصولا نظری دارند، مثلا شما اگر از یک نفر بپرسید نظر فروغ فرخزاد یا پروین اعتصامی چی بود؟ اغلب مردم ما که هیچ حتی مقام معظم رهبری هم می تواند دو کلمه درباره آنها حرف بزند، ولی حالا شما برو از اعضای سازمان مجاهدین خلق بپرس که نظر مریم رجوی چیست، آنها هم فوری می گویند « مسعود مریم، ایران رجوی» کل دانشی که درباره این خانم وجود دارد همین است. اگر کسی بتواند هفت تا جمله از این آدم بگوید که نشان بدهد نظرش چیست، من حاضرم سه دقیقه به عکس او نگاه کنم، فداکاری بیش از این؟
تاثیردوم: ما در طول تاریخ زن دانشمند، شاعر، نویسنده، سیاستمدار، برنده نوبل و همه چیز دیگر داشتیم، ولی زنی که بطور تخصصی تروریست باشد، تا به حال نداشتیم، همین موضوع که زنی بتواند تروریست خوبی باشد، نداشتیم.
تاثیر سوم: مریم رجوی زنی خودساخته است، وی مبارزه با استبداد شاهنشاهی را زمانی آغاز کرد که استبداد از بین رفته بود، بعد از انقلاب وارد سازمان مجاهدین خلق شد و اینقدر تاثیر گذار بود که به عنوان تنها زن خوش قیافه سازمان مجاهدین خلق با مهدی ابریشمچی ازدواج کرد، و چون خیلی تاثیرگذار بود، وقتی سازمان مجاهدین خلق جنگ مسلحانه اش را شروع کرد، او هم کنار شوهرش بود، بعد چون هیچ زن خوش قیافه دیگری در سازمان وجود نداشت، رهبری سازمان مجبور شد با مریم ازدواج کند. حالا ممکن است زنی خودش عاشق یکی شده باشد، و از شوهرش جدا بشود و زن یکی دیگر بشود، بارک الله به این اراده، ولی یکی به دستور سازمان عقد می کند و به دستور سازمان طلاق می گیرد، و به دستور سازمان دو قلو می زاید، و به دستور سازمان بی ناموسی های دیگر می کند. به همین دلیل وقتی هم که رهبر سازمان از او خوشش آمد، چون تاثیر زیادی بر او داشت، اول با رجوی ازدواج کرد و بعد از ابریشمچی جدا شد، بعد هم رفت به عراق و سی سال است تاثیرگذارترین کاری که در زندگی اش کرده، این بوده که هر شش ماه یک کت و دامن رنگی تنش می کند و هر شش ماه یک عکس خندان می گیرد.
تاثیر چهارم: مریم رجوی تاثیر زیادی بر شوهرش مسعود رجوی داشت، به شکلی که بلافاصله بعد از عقدکنان رئیس جمهور ایران شد و این موضوع نشانگر تاثیر عمیق او بر ملت ایران بود، تا قبل از او، تعداد زنانی که به عنوان مهریه خانه یا ده یا آبادی پشت قباله شان انداخته باشند، زیاد داشتیم، ولی کسی که به عنوان مهریه، رییس جمهور کشور شود، سابقه نداشته، و این مهم ترین تاثیر او بر تاریخ ایران است.
تاثیر پنجم: یکی از مهم ترین تاثیرات مریم رجوی این بود که مسعود رجوی الآن چند سال است که غیب شده و با این وجود هیچ مشکلی در این سازمان به وجود نیامده، این زن به تنهایی باعث شد که ده هزار نفر از اعضای سازمان مجاهدین خلق بتوانند چهل سال رابطه شان را با همه جهان قطع کنند و هیچ تغییری نکنند، و این موضوع در تاریخ بی سابقه است. 
تاثیر ششم: یکی از تاثیرات مهم مریم رجوی این بود که توانست کاری کند که صدها عضو سازمان از دست مجاهدین خلق با قبول خطر کشته شدن، به حکومتی پناهنده بشوند که می دانند ممکن است اعدام شان کند. و این بی سابقه است. 

 

 

ابراهیم نبوی

...

خیلی چیزها ممکن است تسلی‌بخش باشند. به گمانم تزریق مورفین هم تسلی‌بخش خواهد بود… ولی صرف اینکه بگوییم چیزی تسلی‌بخش است دلیل درست بودنش نمی‌شود...
 
 
ریچارد داوکینز
 

...

ﻟﺤﻈﻪ ﭼﻮ ﮔﻢ ﺷﺪ ﻣﺠﻮﯼ،
ﮐﺂﺏ ﺭﻭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﻮﯼ 
ﺻﻮﺭﺕ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﺴﺖ،
ﻣﻌﻨﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﺲ ﮐﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺭﺍ 
ﮔﻔﺘﻪ ﯼ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺭﺍ 
ﺧﻔﺘﻪﺍﯼ ﻭ ﺧﻔﺘﻪ ﺭﺍ 
ﮔﻮﺵ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ...
 
 
 
ﺳﯿﻤﯿﻦ بانو ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﯽ
 

زیباترین حرفت را بگو...

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

                                ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ

چرا که ترانه ی ما

                      ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

                  حرفی بی هوده نیست .

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

                        بر ماش منتی ست ؛

چرا که عشق

                    خود فرداست

                                        خود همیشه است...

 

 

 

احمد شاملو

 

زبان

تعریفِ زبان از زبانِ کافکا(!):
 
زبان،جامه‌ای است بر تن، عنصرِ فنا ناپذیر درون ما،جامه‌ای است که پس از مرگ ما،سالهایِ سال به زندگی ادامه می‌دهد...
 
فرانتس کافکا
 

این روزها

آدم ها هدیه ها را دوست دارند. حالا این هدیه می‌تواند یک کتاب باشد یا یک عطرِ خاطره انگیز یا یک چیزِ لوکس و شیک!
اما زیباترین هدیه آن است که احساسِ دیگری را نوازش کند. یک بیت شعر، یک شاخه گل، یک عکس زیبا، یک نقاشی زیبا یک جمله ی پر مهر یا حتی یک نگاه!
برخی قداست واژه ها را خدشه دار می‌کنند وقتی با فریب می‌آمیزندشان. واژه ها را، شعرها را، گل‌ها را، عکسها را به مهر نه از سرِ فریب به هم هدیه کنیم. نگاهمان را با عشق همراه کنیم و معجزه ی شادی را نظاره کنیم.

 

 

این روزها

۱۴۴

...

 
آه . . . ای یقیـنِ گـم‌شده،
ای ماهـــیِ گریز
.در برکه‌های آینـه لغزیــــده____تو به‌تــــو!
من آبگیــــــــــرِ صافی‌ام، اینک! به سِحــرِ عشـق؛
از برکه‌های آینـه راهی به من بجــو!
 
 
احمد شاملو
 
 

یادی از زنده یاد...

شیراز

نوروز

شوخی

سَمَنی

قلب

دوستی

نگرانی

مهربانی

غم

اشکی که به هزار دُرِّ گران می‌ارزد

پرواز تا آبیِ بلند آسمان

مردی از قلات...

روحت پر رامشن جناب سرهنگ...

امروز همه ملبس به جامه‌ای که جامه ی خدمتگزاران واقعی و بی‌ادعایِ این مُلک بود، با احترام و قلبی فسرده به بدرقه ی مردی رفتند از قهرمانانِ گمنامِ وطن. مردی از تبارِ آنان که اگر نباشند تیزپروازانِ ایران زمین، زمین‌گیر می‌شوند...

اما افسوس و صد افسوس که هیچ گاه نامی از ایشان در میانه نبود...

به حق نام تو «دادگر» بود...

 

اساطیر در ادبیات (کهن) شرق

اساساً نام و امضایِ شاهان در پایِ این ادبیات آمده است. دیگران نه چندان اختیاردارِ زندگانیِ خویش اند و نه صاحبِ آثارشان، زیرا شرق در بابِ زندگی‌نامه نویسی نیز، نظری خاصِ خود دارد بدین معنی که آن زندگی‌نامه نویسی نیز، نظری خاصِ خود دارد بدین معنی که آن زندگی‌نامه نشان از محل و جایی ندارد و حوادثی که در زندگی‌نامه نقل می‌شود نیز ملکِ مطلقِ کسی شخصی نیست، بلکه بی‌دغدغه و وسواس و بدسگالی و کج نهادی از مرده‌ای به زنده‌ای تعلق می‌گیرد. آنچه در زندگی، تجربه شده است، فقط جامه‌ای است که آدم‌ها یکی پس از دیگری می‌پوشند و به مرور که حدیثِ یگانه یِ حیاتی بی‌همتا، شاه کلیدی دیگر در سلسله حوادث نقل هایِ دائمی می‌شود، واقعیتِ سپنجی به مجموعه‌ای از نمونه‌هایِ اولیه و مُثُل اعلایِ اسطوره‌ای می‌پیوندد.

 

 

 

بخشی از مقاله ی ارزشمندِ ریموند شواب با عنوانِ اصلیِ "Les Mythologies" با ترجمه ی درخشانِ استاد جلال ستاری.

 

 

پ.ن: مدیونید اگه فکر کنین جایِ پایان نامه کار کردن شروع به خوندنِ یه کتاب جدید کردم...

...

 
هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر ... 
کسی مانده است که خواهد آمد . باور کن ! 
کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد . بنشین به انتظار !
 
 
بار دیگر شهری که دوست می داشتم
نادر ابراهیمی
 
 

 

حیله یِ باور

عامه مردم لازم نیست که بدانند، لازم است عقیده داشته باشند. اگر ما به آنها این باور را القاء کنیم که کوه‌ها حرکت می‌کنند، آنها این توهم را که کوه‌ها حرکت میکنند باور خواهند کرد، و بنابراین یک توهم به واقعیت بدل می‌شود...
 
بنیتو موسولینی
 

...

 

 
و اتفاق وجود مرا کنار درخت،
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک...
 
مسافر
سهراب سپهرى
 
 

...

شما فقط تصور كنيد در یک جهان ِبدون آینه زندگی می کنيد. چهره خود را در رویا ميبينيد و آن تصوير انعكاس بيرونیِ آن چيزی است كه درون شماست . و بعد ، در چهل سالگی كسی آینه را جلویِ شما می‌گذارد . وحشت خود را تجسم كنيد! شما به وضوح چهره غريبه‌ای را كه قابل درک نيست خواهيد ديد : اين چهره یِ شما نيست...
 
 
جاودانگی 
ميلان كوندرا
 

...

بیا وداع کنیم ...
بیا وداع کنیم ...
اگر بنا باشد کسی از ما بماند ...
همان به که تو بمانی ...
"کینه ی" تو به کار این دنیا بیشتر می آید تا "عشق" من !
...

كليدر

محمود دولت آبادی

...

آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ای!

شازده کوچولو
اثر آنتوان دو سنت‌اگزوپری

مرگِ انسانیت

مــــــــرگ انســــــــانیت زمانیست که در برابر آنچه مهـــــــم است سکــــــــوت کنی ...

مارتین لوتر کینگ

...

لرد ویندرمر : چه فرقی است بین بد گویی و غیبت.

سسیل گراهام:
به ، خیلی فرق دارد! غیبت بسیار لطف دارد و جذاب است . تاریخ عبارت از یک رشته غیبت مردم است . بد گویی هم همان غیبت است ولی آمیخته با جنبه های خشک و کسل کننده ی اخلاقی من خودم هرگز از...اخلاقیات صحبت نمی کنم . مردی که درس اخلاق می دهد عموما ریا کار و عوام فریب است و زنی هم که دم از اخلاق می زند
بدون شک زشت است
برای زن هیچ چیز در عالم مضجک و ناموزون تر از آن نیست که تعصب خشک مقدسی بفروشد و خوشبختانه غالب زنها هم خودشان به این نکته واقف اند .
لرد آگوستوس : پسر جان من هم همین عقیده را دارم ، عین همین عقیده.
سیسیل گراهام:
خیلی متاسفم که تو هم همین عقیده را داری ، زیرا من هر وقت می بینم مردم با من هم عقیده هستند متوجه می شوم که اشتباهی کرده ام...

 

نمایش بادبزن خانم ویندرمر نوشته اسکار وایلد

...

چــه بـدبختـی بـزرگـی ست کـه انسـان مجبـور بـاشد مـاننـد محکـومیـن بـه اعمــال شـاقـه کــار کـند،دریغـا کـــه هـر چیـز از ذوق و قــــریحـه گـرفته تــا جـوانــــی و امیــــد از دست مــی رود؛و آدم از کـار بیـزار مـــی شود و سـرانـجام کـارش از نــویسنـدگی بـــــه کـاغذ سیــاه کـــردن مــی رسـد.

 

 

نیـــه تـوچـکا

فئــودورداستـایـفسـکـی

...


هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدِ گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد.



جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پی‌افکندن ــ

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم...

 

 

"احمد شاملو"

دی ماه ۱۳۴۱

 

از مجموعه: آیدا در آینه

...

“Hopes were wallflowers. Hopes hugged the perimeter of a dance floor in your brain, tugging at their party lace, all perfume and hems and doomed expectation. They fanned their dance cards, these guests that pressed against the walls of your heart.”

 

Karen Russell

Swamplandia!

...

“She thought a lot, analytically, about other people’s feelings, and had only just begun to realize that this was not usual, and not reciprocated.”

 

A.S. Byatt

The Children's Book

نان و شراب

دن: شنیدم در این کوه معدن هست.
بونیفاتسیو: خدا نکند معدن باشد!
دن نمی‌فهمد و چوپان توضیح می‌دهد: مادام که کوه فقیر است از آن ماست، اما همینکه معلوم شد غنی است دولت آن را تصاحب خواهد کرد. دولت یک دست دراز دارد و یک دست کوتاه. دست دراز به همه جا می‌رسد و برای گرفتن است، دست کوتاه برای دادن است ولی فقط به کسانی می‌رسد که خیلی نزدیک است...
 
نان و شراب
" اینیاتسیو سیلونه" ترجمه از "محمد قاضی"

خسته یِ عشق


نام من عشق است آیا می‌شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌شناسیدم؟

بـــا شما طی‌ کرده‌ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌شناسیدم؟

راه ششصدساله‌ای از دفتر "حــافظ"
تا غزل‌های شما، ها! می‌شناسیدم؟
.
.
من همانم, آشنــای سال‌هـای دور
رفته‌ام از یادتان؟ یا می‌شناسیدم؟

 

حسین منزوی